Monday, April 2, 2012

اسلام‌زدگی يا زهرآبِ کورانديشي

اسلام‌زدگی يا زهرآبِ کورانديشي
مردو آناهيد

اسلام‌زدگی برآيندِ يک خوره است که از کودکی در بينشِ مسلمانان جايگزين می‌شود. بينشی، که به اين زهرآب رنگ گرفته باشد، پديده‌های هستی را تنها در تنگنای اسلام می‌شناسد. خردِ اين کسان، در پيوند با اسلام‌زدگی، از کارآريی باز می‌ماند، نگرش آن‌ها، از تاريکخانه‌ی اسلام، فراتر نمی‌رود. رهايی از اين بيماری، بدون شناسايی بُن نهادِ اين پليدی، بسيار دشوار است.
تا کنون کمتر انديشمندی يا پزشکی برای شناسايی يا درمان اين بيماری گام برداشته است. برای رهنمود و کاوش، در ژرفای ناخودآگاهِ انسان، افزون بر دانايی به چشمی ژرف‌بين و نگرشی آزاد و روشن نياز است.
بيشترين کسان، که ديدگاهِ خودِ آن‌ها به زهرِ عقيده‌ای آلوده شده است، نمی‌توانند نشانه‌های اين نابينايی را، در بينش خود يا در درونِ ديگری، ببينند. از اين روی آن‌ها نمی‌توانند به ريشه‌ی اين بيماری پی‌ببرند. در سرزمين اسلام‌زدگان نوانديشی و فرهمندی را گمراهی می‌پندارند و خودانديشان را جاهل می‌نامند.
روشنفکرانی، که به بيماری اسلام‌زدگی دچار شده‌اند، آزادانديشی را نمی‌شناسند، آن‌ها انسان را دين‌خو می‌دانند و آزادگان را بی‌بندوبار و ناآگاه می‌خوانند.
در اين نوشتار سخن از بيمار‌ی اسلام‌زدگی است، گر چه از اسلام‌زدگان هم سخن رانده می‌شود.
اسلام‌زدگان کسانی هستند که به‌سخن مسلمان نيستند. آن‌ها، در پندارِ خود، از ايمان به شريعت اسلام بريده‌اند، افزون بر اين، آن‌ها از هرچيزی، که پيوند با اسلام داشته باشد، بيزارند. با اين‌وجود ديدگاهِ اين کسان در مرزهای شريعت اسلام تنگ و تاريک مانده است. آن‌ها پديده‌های هستی را باز هم با معيارهای شريعت اسلام ارزيابی می‌کنند.
در بينشِ اسلام‌زدگان هنجاری نگاشته شده که شريعت اسلام به همان‌سان ساختار يافته است. از اين‌روی اسلام‌زدگان می‌کوشند که رويه يا نشانه‌های اسلام را با رويه و نشانه‌هايی که آن‌ها را زيبا می‌پندارند جايگزين کنند. آن‌ها به شناسايی و بررسی‌کردنِ زيربنايی نمی‌پردازند که انسان‌ستيزی از آن تراوش کرده است.
يعنی اسلام‌زدگان به زهرِ زشتی و پليدی‌هايی، که اسلام را انسان‌ستيز کرده است، برخورد نمی‌کنند. زيرا آن‌ها زشتی و پليدی را تنها در نشانه‌های برآمده از اسلام گمان می‌برند نه در ويژگانی که اسلام از آن‌ها سرشته شده است. در اين جستار به چند ويژگی اشاره می‌کنم که انسان‌ستيزی در ساختار آن‌ها گنجانده شده است.
آنچه که آزادی و آزادگان را سرکوب می‌کند پديده‌های "الله"، "رسول‌الله"، "قرآن" يا نام‌های پيشوايانِ اسلام نيستند و پيکارِ آزادگان هم با اين نشانه‌ها نيست. زيرا اين نشانه‌ها از ويژگی‌هايی برآمده‌اند که آن‌ها با خرد انسان و با خوش‌زيستن سازگار نيستند. کارکرد و برآيندی که از اين‌گونه ويژگی‌ها برمی‌خيزد هميشه خشن و بيدادگری است.
برخی از بيماری‌ها را به نامِ پزشکانی می‌خوانند که ريشه‌ی آن بيماری‌ها را، يا درمان آن‌ها را، شناسايی کرده‌‌اند. مردم از اين پزشکان به ارجمندی ياد می‌کنند. ولی از آن بيماری‌ها بيزار هستند. بنيان‌گذاران اسلام هم، زشت‌کاری و بی‌دادگری‌های خود را در پشتِ نشانه‌هايی پنهان می‌داشته‌اند که مردم آن نشانه‌ها را به زيبايی و ارجمندی ستايش می‌کرده‌اند.
اين است که جايگزين‌کردنِ ارزش‌های فرهنگ ايران، در نمادهای شريعت اسلامی، افزون بر اين‌که، در زايندگان خشونت و ستمکاری، هيچ بهبودی ايجاد نمی‌کند، گوهر آزادگی را، که در فرهنگ ايران است، به پليدی و تبهکاری آلوده می‌سازد. زيرا تراوش خشم يا مهر به ويژگی‌هايی بستگی دارد که اين نمادها و نشانه‌ها بر آن‌ها نهاده شده‌اند.
شريعت اسلام، که آميخته‌ای از احکام يهود و بينش مسيحی است، از سوی محمد و يارانش، بر قبيله‌های عرب، که باورهای برتری داشته‌اند، فرود آمده است. زبان عربی هم تنها گويش قبيله‌های بيابان‌گرد نيست وآنکه بيشتر با واژگان و ارزش‌های فرهنگِ مردمانِ پيشرفته آميخته شده است. محمد، با انديشه‌ی خود، هيچ کلمه‌ی تازه‌ای را نساخته وآنکه درون‌مايه‌ی ارزش‌های جامعه‌ی عرب را با آزمندی و انسان‌ستيزی پُر کرده است.
همه‌ی کلمه‌ها و پديده‌هايی، که در قرآن آمده‌اند و محمد آن‌ها را به کژی و زشتی به‌کار گرفته است پيش از اسلام به نيکويی کاربرد داشته‌اند.
برای نمونه: کلمه‌های سلام، شارع، مزگد، آيه، سوره، کتيبه، دين و بسياری از اين نمونه‌ها دارای بُن‌مايه‌ی ايرانی هستند که آن‌ها در عربی صرف و در شريعت اسلام به ابزارِ مردم‌آزاری دگرگون شده‌اند.
در سويی ديگر: ايرانيان الله را با نام خدايان فرهنگ ايران يا رسول‌الله را با نام پيامبر (پيغمبر) خوانده‌اند، بدان اميد که با اين نمادهای مهرآميز، از خشونتِ الله و واليان او کاسته بشود. امروز ما می‌بينيم که با اين بخشش‌ها و چاپلوسی‌ها نه تنها بُن سرشتِ‌ الله و محمد را دگرگون نشده وآنکه درونمايه‌ی واژگان فارسی هم به زهرِ خشونت آلوده شده است.
پس پيکارِ آزادگان برای جايگزين کردنِ کلمه‌های خشم‌زا با واژگان مهرآفرين نيست وآنکه آرمانِ آزادگان برکندنِ ريشه‌های خشم است که انسان‌ستيزی از آن‌ها سرشته می‌شوند. در اين‌جا به ژرفای برخی از نمادهای شريعت اسلام می‌نگريم.

الله: خالقی است نازا، قهار و جبار که هيچ‌گاه نمی‌انديشد و خود را تنها حقيقت و بی‌همتا می‌نامد. او جهانِ هستی را، که ميليارها ميليارد سال پيش از اسلام وجود داشته، ازآن خود کرده است. با اين، که نگرش و دانش الله از ديدگاه يک راهزنِ بيابانی فراتر نرفته است، مسلمانان او را خالق کهکشآن‌ها، که پس از اسلام شناسايی شده‌اند، می‌پندراند. الله پديده‌ايست که يک کودکِ آزاده، با اندک خرد و دانشی، که در دبستان فرا گرفته است، نمی‌تواند وجودِ او را بپذيرد.

رسول‌الله: خود را در جای سخنگوی الله کار گذاشته است. يعنی الله به جبرييل امر و جبرييل آن را بر محمد نازل می‌کند. از اين‌روی محمد از خودش انديشه يا يافته‌ای را ندارد که برای مردم بازگو کند. او هرچه را، که از آزمندی و کينه‌توزی، نياز داشته از زبان جبرييل شنيده است و آن‌ها را به زورِ شمشير بر مردمان فرود آورده است.
محمد به گزاف می‌گويد "لا اله الا الله" يعنی " نيست الهی به جز الله" . با اين سخن هر خدايی بايد با الله همانی پيدا کند يا محکوم به نابودی است. مانند يهوه و پدر آسمان که در پيکر الله فرو می‌شوند يا خدايانِ پيشين، که در کعبه جای داشته‌اند، به نيستی پيوسته‌اند.
محمد، برای پياده‌کردنِ گزافه‌گويی‌های خود، نياز به آدم‌کشانی داشته است که بر دگرانديشان بشورند و آن‌ها را گردن بزنند تا او بتواند با دارايی سرکوب‌شدگان به پياده‌کردنِ احکامش بپردازد. او پيوسته در قرآنش، برای کشتارِ دگرانديشان، آتشِ کينه‌توزی را در ايمان مسلمانان افروخته است.
اشاره به احکام شريعت: اطاعت و عبادتِ بی‌چون‌و‌چرا از ويژگی‌های مسلمان‌بودن هستند. جهاد اوامر آدم‌کشی و راهزنی هستند که يکی از پايه‌های خشونت برای ايجادِ ترس و گسترش اسلام است.
امر به معروف و نهی از منکر احکامی هستند که از هر مسلمانِ با ايمانی جاسوس و ديدبانی نابخرد و مردم‌ستيز می‌سازند. زيرا اطاعت، در انجام وظيفه‌های مذهبی، تقوا و زهد پيروان را نشان می‌دهد نه ننگ و نابخردی آن‌ها را. مسلمانان در عبادات، به‌ويژه در زيارت حج، ژرفای کورانديشی و نادانی خود را بر همگان آشگار می‌سازند.

قرآن: نوشتاری است که از سخنانِ رسول‌الله گردآوری شده‌ است. بنا بر عقيده‌ی پيروانِ اسلام، در اين نوشتار هيچ‌گونه کاستی يافت نمی‌شود و هر دانشی، که در جهان هستی آشگار بشود در قرآن به آن اشاره شده است. با اين سخنان واليانِ اسلام در هر زمانی می‌توانند مردم را گوسپندوار به هر سويی، که به سود اسلام و دگرسو با آزادی و خردِ انسان باشد، برانند.

امامانِ شيعه: محمد، بدون پيوند با جبرييل، هيچ برتری از ديگران و هيچ تيغی برنده‌تر از ديگران نداشته است. امامانِ جانشينِ محمد از هنگام زادن بدون آموزشی، در ژرفای نادانی، از همه چيز آگاهی داشته و بر همه چيز فرمانروا بوده‌اند. تنها ويژگی که يک مسلمان بايد داشته باشد، تا بتواند به اين پيشوايان ايمان بياورد، خردسوختگی است.
يک مسلمان با ايمان هم، اگر اندکی ژرف‌تر به احکام شريعت بنگرد، هرگز نمی‌تواند گزاف‌گويی‌ها را، که به اين امامانِ هيچ‌نياموخته می‌بندند، بپذيرد. يعنی افزون بر اين‌که يک مسلمان بايد احکام پسمانده‌ی جهادگرانِ راهزن را، نابخردانه بپذيرد يک شيعه بايد به دانايی و توانايی مردگانِ هزارساله هم ايمان بياورد.
افزون بر اين‌که يک مسلمان بايد، همه‌روزه، خاکساربودنِ انسان را برای الله اشگار سازد، يک شيعه بايد برای اين مردگان در ژرفای پستی و فرومايگی عزاداری و خودزنی کند. نابخردی و فروتنی‌هايی‌، که شيعيان به‌کردار برای امامان خود انجام می‌دهند، نه تنها سزاوارِ انسان نيستند وآنکه اين‌گونه برده‌منشی برای جهادگران بيابان‌گرد هم ننگين و شرم‌آور هستند
در اين اندک، اشاره شد که انسان‌ستيزی و ناسازگاری با خوش‌زيستن در پديده‌هايی هستند که اسلام از آن‌ها ساختار پيدا کرده است. مردم‌ستيزی در اين است که الله تنها خالقی است قهار که محمد حاکميت بر جهان را به او پيوند داده است.
رسول‌الله، برای اين‌که دروغ‌های خود را در بينش همگان فرو کند، نياز به شمشير جهادگران داشته است. او برای سازمان‌دادنِ جهادگردان، نياز داشته که دست آن‌ها را برای دزدی و آدم‌کشی آزاد بگذارد.
از اين‌روی هر الهی با هر نامی، که در جامعه‌ی اسلامی، جايگزين الله بشود، يا هر پيامبری که او را نماينده‌ی چنين خالقی قهار بنامند، يا هرکتابی که پيشنويسِ دستورهای جاودان شده باشد، يا هر کهنه‌مرده‌ای به‌جای پيشوا برگزيده شود، يا هر آيينی که انسان را به پستی و خواری وادار کند: بازده‌ی هريک از آن‌ها خردسوزی و انسان‌ستيزی خواهد بود.
کسانی، که از زشتی‌ها و پسماندگی‌های اسلام بيزاری می‌جويند، بهتر است بيشتر به منجلابی بپردازند که زاينده‌ی اين زشتی‌ها و پسماندگی‌هاست. نه آن‌که ارزش‌ها يا انديشمندان و دلاوران ايرانی را در سامان خردسوختگانِ انسان‌ستيز بگنجانند.
گاهی از ايران‌دوستانی شنيده می‌شود که خدای من "فلان موجود"، پيامبر من "فلان کس"، امامان من " فلان کسان‌اند" و عاشورای من "فلان روزها" هستند. اين‌گونه واکُنش از بيزاری يا اين‌گونه پيکار با زشتی‌های اسلام بيهود است.
زيرا ننگ در برده‌شدن و برده‌ساختنِ انسان است نه اين‌که تنها عبدِ الله بودن ننگين است. ستمکاری از خالق‌بودنِ الله و مخلوق‌بودنِ انسان و از "لا اله الا الله" برمی‌خيزد. اين است هر آفريننده‌ی يکتا و توانايی که به‌جای الله نهاده شود، جايگاه او تنها با کشتار دگرانديشان استوار خواهد شد.
درست است که موبدان دست‌کم، 700 سال پس از زرتشت، در زمانِ ساسانيان، از اَهورامزدا خدايی پُرتوان، دانا و توانا، و از زرتشت سخنگويی چشم و گوش بسته ساخته‌اند؛ ولی ويژگی‌های «اَهورا-مزدا» در همين نام برجای مانده‌اند. (خداوندِ جان و خرد)
اَهورا افشاننده‌ی جان، يعنی جان‌بخش، در هستی است (ابر يا خورشيدِ جان‌بخش). اَهورا جانِ خود را بر همه‌ی جانداران، که آميخته‌ای از خدايان ديگر (آرميتی، رام، مهر، آناهيد) هستند، افشانده است. يعنی جانداران همه از اَهورای جان‌بخش سرشته شده‌اند، اين است که انسان هم‌سرشتِ اَهورا ست.
مزدا افشاننده‌ی خرد بر انسان است (ماهِ خرد افشان). در فرهنگ ايران خردِ انسان در تابش ماه سرشته شده است. مزدا خرد را بر انسان می‌افشاند، يعنی انبوه خردِ همگان، از مزدا سرشته شده است. خرد، نيروی جويندگی و راه‌يابی در تاريکی است. ساختارِ خرد، دانش و دانايی يا توانايی نيست وآنکه برانگيزندی جويندگی و يابندگی، در انسان، برای راهبرد در دانه يا در هسته‌ی پديده‌هاست. (دانه‌ش يا دانه‌ايي) که برآيندِ اين ويژگی‌هاست می‌تواند به توانايی بپيوندد.
انبوهِ جان‌ها با اَهورا و خردِ همگان با مزدا همانی می‌يابند. يعنی انسان با اَهورامزدا هم‌سرشت است. آهورامزدا نه سرنوشت برای کسی نوشته است و نه احکامی فرستاده است، نه زمين‌لرزه و نه توفان دارد که مردمی را بترساند. مردمانِ نيک‌انديش و نيک‌کردار و خردمند اَهورامزدا را در سامان خوش‌زيستن می‌آفرينند.
زرتشت يک انديشمند، يک نوانديش و خواهانِ فرشکرد، يعنی خواهانِ نوشدن، در سامانِ زندگی بوده است. برخی از پرسش‌های خردمندانه‌ی او در گاتاها نشان از آن دارند که زرتشت جوينده‌ی دانش نوين و دگرگون‌ساختنِ سامان شهروندی است.
فرمانروايان افزون براين‌که با سرسختی از گسترش آموزه و جهان‌بينی او پيشگيری کرده‌اند فرمان به کشتن او داده‌اند. زرتشت به‌ناچار از شهر به شهری در گريز بوده است.
به کدام زمين بگريزم؟ گريزان، کجاروم؟
از خويشاوندان و بستگان دور می‌دارندم.
نه از نيک‌مردمان، که يارشان بودم، خوشی می‌بينم
نه از فرمانروايان دروغوند.
پس چگونه تو را خشنود کنم، ای مزدا اهورا (يسنای 46، بند 1)
می‌بينيم اين انسان است که او در شادمانی، خدايان را خشنود می‌کرده است. خدايانِ فرهنگ ايران از مهر و شادمانی سرشته شده‌اند.
گاتاها سرودهايی هستند که با آهنگ خوانده می‌شده‌اند، آن‌ها برانگيزنده‌ی خرد و انديشه هستند، هيچ‌کدام فرمان و دستوری جاودانه برای انسان نيستند. گرچه موبدان، به‌ويژه پس از اسلام، کوشيده‌اند از آموزه‌ی زرتشت ساختاری بنگارند که در اسلام بگنجد. ولی آموزه‌ی زرتشت شاخه‌ای از فرهنگ ايران است و فرهنگ ايران هيچ‌گاه با سامانِ برده‌داری و نادان‌پروری سازگار نبوده است.
فرمان کوروش نشان‌دهنده‌ی بينش و فرهنگ باشکوهی است که مردمان ايران در 2600 سال پيش داشته‌اند. آن‌چه را که کوروش در فرمانش نوشته است ارزش‌هايی را نشان می‌دهند که مردمان ايران آن‌ها را ارجمند می‌داشته‌اند.
مردم و فرهنگ ايران کوروش را زاييده و پروده بوده‌اند. آن‌چه را که کوروش ستوده است در بينش آن مردمان ارزشمند بوده است. کوروش را به‌جای رسول‌الله يا امامی ستايش‌کردن آلوده‌ساختنِ ارزش‌هايی است که ما ايرانيان به آن‌ها می‌باليم.
دانشمندان، انديشمندان و دلاوران ايران نمايان‌کننده‌ی ديدگاهِ آزادگی هستند که، بازمانده‌ی آن ديدگاه، در بينش بزرگ‌مردمانی به‌سانِ فردوسی، بيرونی، رازی، حافظ، مولوی و... بازتاب يافته‌اند. آزادگان با شادمانی، گوهرِ انديشه‌ و اندرزهای اين انديشمندان را ستايش می‌کنند نه اين‌که بخواهند از آنان بُت بسازند که بر گور آن‌ها زاری کنند.
به‌هرروی اين از نشانه‌های اسلام‌زدگی است که برخی شکوهِ فرهنگ ايران را در ساختاری همسان اسلام آرزو می‌کنند. يعنی اين کسان خواهان آن هستند که منجلاب پليدی‌ها و پسماندگی‌های اسلامی را با پرده‌ای از بافت‌های ايرانی بپوشانند.
در جستاری با فرنام "خلافت فقيه از جان‌آزاری برآمده است" به پيوندِ اهورا با فرهنگ ايران اشاره کرده‌ام.
در اين‌جا تنها بخشی از آن را باز می‌نويسم:
اگر ما اندکی چشم جان را بگشاييم، اَهريمن را زنده و زاينده در هر بخشی از سامانِ آشفته‌ی ايران خواهيم ديد.
اَهورا از زيبايی، از نيک‌انديشی و از نيک‌کرداری هستی می‌يابد. برآيندِ همه‌ی جان‌ها و زيبايي‌ها و شادي‌ها و خوشي‌ها، هستیِ اَهورا را نمودار می‌سازند. پرورش و پرستاری از جان‌ها و پديده‌های جان‌بخش به هستی و زايندگیِ اَهورا نيرو می‌بخشند.
در اين جهان‌بينی، اَهريمن و اَهورا از انديشه، از کردار و از رفتار انسان آفريده می‌شوند. مردم می‌توانند با جشن، در پای‌کوبی و مي‌گساری، شادی را، يعنی اَهورا را پديدار سازند. مردم هم می‌توانند با خشونت، در جان‌آزاری و کينه‌توزی، اندوه را، يعنی به کردار اَهريمن را بزايند.
...
انسان از سرشتِ خود به زيبايی، مهربانی و خوش‌زيستن گرايش دارد. مردمی که، از زيباساختنِ جهان، از پرورش‌دادنِ جان، از دوست‌داشتنِ آزادگی، خود را شادمان نسازند، در انديشه و از کردارِ آن‌ها اَهورا نمی‌رويد و در هستی آنان اَهريمن می‌آميزد. در چنين مردمی خوشی به اندوه و شيرينی به تلخی می‌گرايد.


?
مختصر ويرايشِ حروف‌نگاری:
م. سهرابی
http://kandouk.blogspot.com/2012/04/blog-post.html

$
پی‌دی‌اف:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/marduanahid_eslamzadagi.pdf

Wednesday, January 25, 2012

انتخابات: تحريم يا بايکوت؟


انتخابات: تحريم يا بايکوت؟
«سيامک مهر»

در جامعه‌ی عقب‌مانده‌ی اسلامی که درواقع اجتماعی است گله‌وار که توسط رهبران مذهبی در مقام چوپان کنترل می‌شود، به علت اين‌که اعضا فاقد فرديت و هويت فردی می‌باشند، هرگونه حرکت جمعی و رفتار گروهی واکنشی است غير ارادی و بی‌اختيار و هيچ تصميمی از سوی افراد هرگز انديشيده و بررسی و تحليل نمی‌شود، بلکه فقط و فقط مرجع دينی است که هم تصميم‌ساز و هم تصميم‌گيرنده است.
اساساً انسان در جامعه‌ی اسلامی در مقامی نيست که بيانديشد، حتا مرجع دينی تنها کلام مقدس و امر الهی را متحقق کرده و به منصه‌ی ظهور می‌رساند. در جامعه‌ی اسلامی به هر امری از دريچه‌ی حرام و حلال شرعی نگريسته می‌شود و از هيچ‌کس توقع پرسش و خردورزی و جستجوگری و سنجش‌مداری نيست و انتظار نمی‌رود جز از بابت تکاليف شرعی و عمل به واجبات و پرهيز از محرّمات، دل‌مشغولی و ذهن‌مشغولی ديگری داشته باشند. در چنين چارچوبی است که تحريم به‌معنی "حرام شمردن" و نه "محروم داشتن" کارکرد واقعی خود را آشکار می‌سازد.
در غائله‌ی تنباکو زمانی که آخوند محمدحسن شيرازی بر مردم تکليف دانست که از مصرف تنباکو و توتون خودداری کنند، او به عقل و خرد مردم و توانايی درک و فهم موضوع از سوی جامعه هيچ وقعی نمی‌گذاشت. لزومی به توضيح و تشريح مسئله‌ی انحصار و توجيه مردم در خود نمی‌ديد. بلکه حکم و اجتهاد فقهی و شرعی را اعلام می‌داشت. از توده‌ی مؤمن تنها پيروی و سرسپردگی و تسليم به حکم شرعی انتظار می‌رود: اليوم استعمال توتون و تنباکو بایّ نحوکان در حکم محاربه با امام زمان است. [1]
با اين‌وصف تحريم امری است متعلق به اجتماعی مذهبی و بدوی و عقب‌مانده که درصورت موفقيت و به‌بارآوردن نتيجه‌ی مطلوب اتفاقاً دليل محکمی است بر رشد ناياختگی و صغات و پس‌ماندگی يک اجتماع انسانی. اجتماعی از انسان‌ها که هنوز به ساحت "جامعه" گام ننهاده؛ اگرچه از جمعيتی کثير و فزون‌يافته تشکيل شده باشد و همچنان در مناسبات و روابط پيشامدرن، خود را تا به عصر حاضر کش داده و کشانده باشد.
به‌هرروی تحريم به‌معنی "حرام شمردن" هرچند از سوی قاطبه‌ی مردم در امری جدی گرفته شود، رعايت شده و نتيجه‌ی دلخواه را نيز دربرداشته باشد، هرگز يک رفتار مدنی و مدرن و شهروندی و آگاهانه محسوب نمی‌گردد و تنها در چهارچوب فرهنگ "شبان-رمگي" قابل توضيح است.
زمانی که مردم ايرلند از هرگونه دادوستد و مراوده و معاشرت با صاحب‌منصب انگليسی خودداری می‌ورزند، (که با توجه به نام وی اصطلاح "بايکوت" رايج گرديده) عمل ايشان تصميمی است خودجوش و آگاهانه و خردمندانه و مدنی و هيچ مرجعی چه مذهبی و غير مذهبی (مرجعی عقل کل که به‌جای همه می‌انديشد) مردم را مخاطب قرار نداده و تکليفی بر آنان واجب نشمرده و خواستار بر تقليد ميمون‌وار از خود نبوده است، بلکه درک و شعور و فهم عميق و اجتماعی شهروندان ايرلند و شناخت صحيح فرد فرد ايشان نسبت به مسئوليت اجتماعی خويش راهنمای آنان بوده است. چنين رفتاری، چنين مبارزه و اعتراض و مخالفتی نسبت به شرايط نامطلوب، تنها از ملتی که بر حق تعيين سرنوشت خود آگاه است، باور دارد و بر کسب آن اصرار می‌ورزد قابل مشاهده است.
در اينجا ضروری است به اين نکته توجه شود که پرسش "تحريم يا بايکوت" يک بحث لغوی و بازی با الفاظ و کلمات نيست، هنگامی که آخوندها شرکت در انتخابات جمهوری اسلامی را تکليف شرعی اعلام می‌کنند، مانند آنچه خمينی می‌گفت که "رأی به خبرگان، رأی به اسلام است" و به‌دنبال آن توده‌های مؤمن گله‌وار به حوزه‌های رأی‌گيری هجوم آوردند، در اين‌صورت فقط و فقط همان آخوندها و مراجع قادر هستند که انتخابات را به‌معنی درست کلمه "تحريم" کنند. [2]
با توجه به اين استدلال، اگر بخواهيم برای امتناع مردم معترض از مشارکت در انتخابات رژيم اسلامی نامی درنظربگيريم، بدون شک "بايکوت" نزديکترين و در عين‌حال بهترين نام به لحاظ رسايی و افاده آن معنی و مفهومی است که از حرکت و رفتاری مدنی به ذهن خطور می‌کند.
وانگهی سرشت سکولار "بايکوت" در برابر اصطلاح مذهبی "تحريم " به‌روشنی پيداست و اجازه نمی‌دهد اين احتجاجات را در حد بحثی لغوی بازي‌گوشانه تقليل و تخفيف داد.
پرسش بعدي: چرا بايکوت؟
آگاه هستيم که نهاد انتخابات که خشت اول دموکراسی برآن گذاشته می‌شود، در جمهوری اسلامی لذا ابتدا نهادی ميان تهی و بی‌مغز و نوعی عوام‌فريبی و ظاهرسازی و دروغی بزرگ بوده است، اصل دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی حق قانون‌گذاری را ازآن خداوند (الله) می‌شناسد و در همان آغاز انسان و اراده او را از حاکميت بر سرنوشت خود و جستجوی راه نيکبختی کنار می‌گذارد و ساقط می‌کند. اين قانون نظام معيشت و نظام تأمين امنيت و تنظيم روابط اجتماعی را نه بر اساس قرارداد اجتماعی و رضايت مردم بلکه ناشی از شريعت اسلام و احکام از پيش انديشيده شده و منسوب به عالم غيب و ماوراء موهوم می‌داند. گذشته از اين با سازوکارهايی نظير شورای نگهبان و نظارت استصوابی، اساساً همه‌ی راه‌های انتخاب و اراده ملت ايران مسدود و اختيارات و حقوق مردم در اين عرصه، در يک دايره و چرخش دائمی، به‌تمامی به ولیّ فقيه و رهبر رژيم اسلامی واگذار شده است.
زمانی که خمينی می‌گفت اگر سی‌ميليون بگويند آری، من می‌گويم نه، در حقيقت دامنه‌ی اراده و اختيار انسان بر سرنوشت خود را از ديدگاه اسلام به‌روشنی بيان می‌کرد. مردم در انتخابات‌های جمهوری اسلامی، آلت فعل و بازيچه و وسيله‌ی نمايش مسخره‌ای بيش نيستند.
از سوی ديگر و نظر به اين‌که حاکمان رژيم اسلامی در طول بيش از سه‌دهه عمر اين رژيم، همواره به انتخابات در معنی رفراندوم نگريسته‌اند و "حضور باشکوه و مشارکت انبوه مردم" در انتخابات را به‌منزله‌ی رأی آری يا نه به کل نظام دانسته‌اند و حضور کيفی و انتخاب آگاهانه و توجه به برنامه‌های نامزدها از طرف مردم در نزد آنان هرگز هيچ اهميتی نداشته است، بنابراين بايکوت انتخابات و خالی‌گذاشتن حوزه‌های رأی‌گيری درواقع هل‌دادن رژيم به‌درون چاله‌ای است که پيش پای خود حفر کرده است. اگرچه شرکت مردم در انتخابات‌های گوناگون هراندازه هم قليل و حتا اگر درصدی يک رقمی از وجدان شرايط و دارندگان حق رأی بوده باشد، حاکمان جمهوری اسلامی در رسانه‌های خود اگرهم‌شده با نمايش تصاوير فتوشاپی از حضور باشکوه و مشارکت انبوه مردم سخن خواهند گفت. اما به‌هرحال "عاقلان دانند" و در نزد افکار عمومی مردم آزاد جهان که در اين‌برهه از زمان در زمينه‌ای محکم پشت مخالفان نظام اسلامی ايستاده‌اند، حقانيتِ نداشته‌ی جمهوری اسلامی يکباره و برای هميشه بر باد خواهد رفت.
پرسش آخر: آيا بايکوت ممکن است؟
در پاسخ به اين سؤال، توجه به اين نکته که ما در چه موقعيتی و زمانه‌ای واقع شده‌ايم و جامعه‌ی ايران در کدام وضعيت اجتماعی قراردارد و به‌ويژه اين‌که در چه مقطعی از عمر جمهوری اسلامی ايستاده‌ايم بسيار مهم است.
امروز بيش از هفتاد درصد جمعيت ايران شهرنشين و غالباً به‌لحاظ انتظارات فرهنگی و نه الزاماً موقعيت اقتصادی جزو طبقه‌ی متوسط رده‌بندی می‌شوند که تحقق خواسته‌ها و آمال و آرزوها و رؤياهای خود را در زمينه و فضايی کاملاً آزاد و دموکراتيک و مدرن و همسو با ارزش‌های جوامع متمدن اروپا و آمريکا جستجو می‌کنند و نظام استبدادی و اختناق حاکم بر ايران، و ضد فرهنگ اسلامی و رسمی را بزرگ‌ترين مانع بر راه خوشبختی خود و فرزندان می‌شناسند.
اکنون آرزوی تغيير شرايط موجود دغدغه‌ی روزشمار اکثريت ملت ايران است و افکار همگانی و روان جمعی جامعه آمادگی نسبی يافته است که هزينه‌های چنين تحولی را نيز بپردازد. چنان‌که حتا اميد بستن به حمله‌ی نظامی ائتلاف جهانی به جمهوری اسلامی، در ميان اقشار مختلف مردم به‌خوبی مشاهده می‌شود.
از طرفی جمهوری اسلامی، هم به لحاظ موقعيت داخلی و هم در سطح جهانی وضعيت بسيار متزلزلی دارد. جمهوری اسلامی تمامی پروبال و حاشيه‌های خود را که تعادلش را حفظ می‌کرد قيچی کرده است. هسته‌ی سختی که باقی مانده است، به‌طور دائم و پيوسته به درون سياه‌چاله‌ی اصول‌گرايان و محافظه‌کاران طالبانی و آدم‌خوار که چشم خود را بر همه‌ی حقايق بسته‌اند فرو می‌ريزد.
پايوران رژيم اسلامی تمامی برگ‌های خود را بر داو سرکوبی و اختناق شديد در داخل کشور و در خارج بر اعلان جنگ به جهان آزاد و متمدن و بی‌اعتنايی به پرنسيپ‌ها و قوانين بين‌المللی گذاشته‌اند، اصلاح‌طلبان رانده‌شده از قدرت (نه از غارت) نيز از بيم سقوط رژيم سکوت پيشه کرده‌اند. زيرا به‌نيکی دريافته‌اند که پس از اعتراضات خيابانی 25 بهمن 89، رژيم اسلامی منبعد ظرفيت تحمل حتا يک تجمع کوچک خيابانی را ندارد. يکبار ديگر چنانچه به‌مانند سال 88 و روز قدس و 13 آبان و عاشورا... مردم به خيابان‌ها بريزند، سلسله‌اعصاب رژيم به‌هم‌می‌پاشد و با توجه به حمايت‌های بين‌المللی و افکار عمومی جهان از ملت ايران، کنترل شرايط و اوضاع در چنين حالتی از طرف رژيم غيرممکن خواهد بود.
در کوتاه‌مدت فرصتی که پيش روی ملت ايران قرارگرفته، انتخابات مجلس نهم در تاريخ 12 اسفند سال جاری است.
واقعيت اين است که بعد از انتخابات رياست جمهوری در 22 خرداد 88 و تقلب گسترده‌ی رژيم و حوادث پس ازآن، نهاد انتخابات در جمهوری اسلامی با بحران مواجه گرديده و به‌طور جدی بی‌اعتبار شده است. به همين دليل هم بود که انتخابات شوراها را پس ازآن به‌تعويق انداختند. در ماه‌های اخير نيز سعی کردند تا رأی‌گيری در انتخابات پيش رو به‌صورت اينترنتی انجام گيرد تا نيازی به حضور مردم در حوزه‌های رأی‌گيری نباشد، ولی تاکنون موفق نشده‌اند.
ترديد جدی است که رژيم اسلامی اصلا بتواند منبعد انتخاباتی برگزار کند. چون دعوت بدون تميز مردم به خيابان‌ها و حوزه‌های رأی‌گيری ريسک بزرگی محسوب می‌شود و هيچ شباهتی به فراخوان به راهپيمايی‌های فرمايشی و نمايشی رژيم که متشکل از اقليت خودی و بسيج و چماق‌داران وسرکوب‌گران دولتی است نخواهد داشت.
بسيار محتمل است که اکثريت معترض ملت ايران از اين فرصت در جهت ابراز مخالفت و اعتراض و نارضايتی خود بهره برده و همراه با شعار "مرگ بر ديکتاتور" خيابان‌ها را در روز رأی‌گيری به صحنه تظاهرات ضد حکومتی تبديل کند.
در هرصورت احتمال بايکوت انتخابات 12 اسفند 90 از سوی ملت ايران بسيار زياد است. حتا احتمال اين‌که بدون هيچ دعوت مستقيم و اعلام‌شده‌ای از طرف اشخاص و احزاب و جمعيت‌ها و سازمان‌های سياسی مخالف رژيم، بايکوت خودبه‌خود صورت گيرد و مردم به‌ستوه‌آمده و آزرده و خسته از 33 سال ستم و بی‌حقوقی و تحقير و اهانت و اختناق و سرکوبی رژيمی بی‌رحم و خونريز، از شرکت در نمايشی مسخره و مضحک به نام انتخابات خودداری ورزند وجود دارد.
امروز کمتر کسی يافت می‌شود که از شرکت در کمدی مبتذل انتخابات و مشارکت در دموکراسی‌بازی‌های تهوع‌آور يک نظام استبداد دينی انتظار تغيير و تحولی در سرنوشت خود داشته و احساس رضايت کند.
در هرصورت بايکوت انتخابات يکی از امکان‌های پيش روی ملت ايران است که با کمترين هزينه، موفق‌ترين نوع مبارزه‌ی مدنی را به‌نمايش می‌گذارد.

سيامک مهر نويسنده وبلاگ گزارش به خاک ايران
کرج- زندان ندامتگاه
دی ماه 1390

&
ارتای‌خوشه (سيمرغ)
http://arttaa. wordpress. com/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86/

PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/entekhabat_tahrim_ya_baykut___siyamak_mehr1.pdf

?
پانوشت:
[1] تمام حقيقت آنچه به‌غلط "جنبش" تنباکو نام گرفته از اين قرار است: بازاريان تهران که از انحصار اين کالا زيان می‌ديدند، با مراجعه به شيخ فضل‌الله نوری امام‌جمعه‌ی تهران، مسئله را به وی تفهيم کردند يا بهتر است گفته شود او را تهديد کردند. زيرا کسادی بازار به‌معنی زيان آخوند هم بود. چون تبعاً ميزان دريافت خمس و وجوهات شرعيه که بازار در تأمين آن سهم اصلی و عمده داشت کاهش می‌يافت. در پی آن شيخ فضل‌الله در نامه‌ای به شيخ شيرازی که ساکن نجف بود هشدار می‌دهد که چه نشستی که دکان ما در معرض خطر ورشکستگی قرار گرفته!
البته اين غائله حاشيه‌هايی نيز داشته که يادداشت حاضر محل توجه بدان نبود.

[2] اين معنی را در تلاش بعضی جريان‌ها (از قبيل اصلاح‌طلبان و ملي-مذهبی‌ها) برای استفاده از آخوندهای به‌اصطلاح مخالف و قراردادن آنها در مقابل بخشی از حکومت می‌توان مشاهده کرد.
مثلاً انتظاری که اين جريان‌ها از آخوندمنتظری داشتند و با اهداء استوانه‌ی کوروش و تعريف و تمجيدهای ديگر هندوانه زير بغلش می‌دادند که در برابر ولیّ فقيه محکم بايستد و فشار آورد ازآن‌جمله است. غافل از اين‌که به‌طورکلی آخوند با تنها چيزی که مخالف است، آزادی و حقوق طبيعی انسان است. البته اين گروه‌ها هم همواره به‌دنبال سهمی از قدرت بوده‌اند و نه آزادی وحقوق ملت.

Monday, December 19, 2011

راه‌کارهای اهريمنیِ اسلام ناب محمّدی

راه‌کارهای اهريمنیِ اسلام ناب محمّدی
به دورويگی درافگندن (پاره‌ی نخست)
يکی از نخستين (ابزارها، يا درست‌تر بگوييم:)‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ راه‌کارهای شوم و اهريمنی اسلام –که متأسّفانه تاکنون هرگز به‌جدّ مورد توجّه به‌اصطلاح «اسلام‌ستيزان» قرار نگرفته- اين است که در هجوم به افراد، يا جوامع و مردمانی که از «اسلام» (=تسليم؛ پذيرش محض و بدون چون‌وچرا) سر باز می‌زنند، می‌کوشد تا ايشان را به «دورويگی» وادارد. و اين، سرآغاز چيرگی بر اين افراد، جوامع، و مردمان است؛ چرا که بدين طريق، توانسته است ايشان را به دام و دام‌چاله‌ی اهريمنیِ خويش، يعنی «پناه‌بردن به دروغ»، دراندازد...

آن گروه از مردمان يثرب، که در پیِ هجوم اهريمنیِ محمّدِ نبی‌الله به سرزمين‌شان، از پذيرش او روی‌گردانده، و همزمان، به‌سبب هراسِ مدام، به دامِ دروغ درافتاده، و خويش را به ردایِ شومِ «تسليمِ ظاهر» فروپوشانده، و از سوی ريده‌ی اهريمن، «منافق» ناميده شده‌اند، نخستين قربانيان اين شيوه-ابزار-راه‌کارِ اهريمنی به‌شمار می‌روند.

اسلام، دورويگی را (که نخست خود -به‌سبب ناتوانی از رفتار آرمانیِ خشم و خشونت و کشتار-، به ياری «ارهاب»، به مردمان آزاده و «اسلام[=تسليم]ناپذير» القاء می‌کند) به‌هيچ‌روی برنمی‌تابد. دين مَبين، که انسان را کاملاً «يک‌رويه» می‌خواهد: تسليمِ محض، و سراپا «عبدالله»، تنها ازآن روی به سرفرونياوردگان پيشنهادِ ناگفته‌ی «دورويگی» می‌دهد تا عجالةً در کُندیِ شمشيرِ ايستادگی و مقابله‌ی ايشان توفيق يافته و کار خود را، تا رسيدن به «توان الهی آشکار»، پيش ببرد. آن‌گاه، به‌زودی (و چه آسان) بر ايشان خواهد تاخت.
...
بياييد در برابرِ اهريمن الهی، به تمامیِ قامت: راست، بايستيم!
بهرام اسکندری ميانه
27 آذر 1390

Tuesday, October 11, 2011

نوشته‌ای از سيامک مهر (زندان گوهردشت، مرداد 1390)

از من پرسيدند: مگر تو اسلام‌شناسی که درباره‌ی اسلام می‌نويسی؟
گفتم: نه، من اسلام‌شناس نيستم؛ من اهريمن‌شناس‌ام!
...

سيامک مهر
(زندان گوهردشت، مرداد 1390)

به‌واقع من امروز به آن آرامشی که وصف‌اش را می‌کنم دست يافته‌ام. اين اسارت در احساس من به‌مثابه‌ی طليعه‌ی آزادی است. امروز بيشتر از هرزمان ديگری دل‌ام گواهی می‌دهد و اميد يافته‌ام که آزادی سرزمين‌ام، آزادی ميهن‌ام نزديک است. به‌ويژه زمان‌هايی که در محوّطه‌ی هواخوری زندان، به البرزکوه که در چشم‌اندازم قرار دارد خيره می‌شوم، همان‌جا که سيمرغ خدای ايران آشيانه دارد، همان‌جا که عاقبت ضحّاک را به دماوندش زنجير خواهيم کرد، اين احساس عميق‌تر، و درک‌اش برای‌ام روشن‌تر است.

حقيقت اين است که جبال البرز همواره به من قوّت قلب می‌بخشد. دل‌ام را، گام‌ام را استوار می‌سازد. البرز با من از ايران و استقامت و آزادی سخن می‌گويد. از سيمرغ می‌گويد که بال و پر گشوده، و ايران و ايرانيان را در آغوش گرم خود گرفته است.
...

متن کامل:
http://irannamag.files.wordpress.com/2011/10/siamak_mehr_mordad1390.pdf

Monday, October 10, 2011

نامه محمدرضا پورشجری (سيامک مهر)


نامه محمدرضا پورشجری (سيامک مهر
جهت اطلاع سازمان گزارشگران بدون مرز و گزارشگر ويژه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد

در تاريخ 21 شهريور 1389 برابر با 12 سپتامبر 2010 ماموران اداره اطلاعات کرج با يورش به آپارتمان شخصی من، مرا بازداشت نموده و لوازم بسياری را با خود به همراه بردند. ازجمله: کيس کامپيوتر شخصی و رسيور ماهواره، مدارک هويتی از قبيل شناسنامه و پاسپورت و اسناد بانکی. دست‌نوشته‌ها و فيش‌ها و يادداشت‌های شخصی و متفرقه. کتاب‌ها و اشيا ديگری مانند فلش مموری وسی‌دی‌ها که دقيقاً متوجه ريز آن‌ها نشدم. ماموران اظلاعات که چهارتن بودند، مرا به بند اطلاعات در زندان رجايی‌شهر معروف به بند 8 سپاه منتقل کرده و در سلول انفرادی حبس نمودند. در همان روز بازجويی‌ها آغاز شد و با تهديد شوکر تمامی رمز عبور ايميل-آدرس‌ها و پسورد وبلاگ‌های مرا گرفته و با تهيه پرينت از مقاله‌های مندرج در وبلاگ " گزارش به خاک ايران" و تهيه پرينت از متن ايميل‌ها و نامه‌های متعدد من و تماس‌های من با هم‌ميهنانم در خارج کشور، به مدت چندين روز متوالی به قصد پرونده‌سازی و وارد آوردن اتهاماتی از قبيل اقدام عليه امنيت ملی، تبليغ عليه نظام، توهين به مقدسات و توهين به مقامات رژيم اسلامی، بازجويی‌هايی همراه با فشارو تهديد را ادامه دادند. به دنبال فشارهای تحمل‌ناپذير و برای خودداری از اظهار توبه و پشيمانی، با بريدن رگ‌های دستم در سلول انفرادی اقدام به خودکشی نمودم که موفق نشدم و مرا به بيمارستان زندان منتقل و مداوا کردند. بازجويی‌ها همواره با چشم‌بند و با کتک و ضرب وشتم و فحاشی همراه بود و در يک مورد از من خواستند تا وصيت‌نامه خود را بنويسم و سپس مرا به روی چهارپايه برده و نمايش اعدام اجرا کردند که هدفشان تهديد و ترساندن من بود. پس از 24 روز مرا به زندان منتقل کردند، ولی به مدت 8 ماه ممنوع ملاقات، ممنوع تلفن و حق تماس با وکيل نداشتم. مرا در سلول انفرادی و يا دراتاقک‌هايی معروف به "فرعی" همراه با تعدادی از جانيان و اشرار برای ماه‌ها حبس کردند. دادگاه انقلاب کرج بدون تشکيل دادگاهی عادلانه و واجد لوازم و قواعد حقوقی، از بابت توهين به رهبر جمهوری اسلامی و نيز تبليغ عليه نظام اسلامی، مرا به 3 سال حبس تعزيری محکوم کرده است. و از بابت اتهام توهين به مقدسات پرونده‌ای را در دادگستری کرج گشوده‌اند که با توجه به ماده 513 قانون مجازات اسلامی با خطر صدور حکم اعدام مواجهم.
در هيچ مورد حقوق من رعايت نگرديده و وکيل نداشتم و هيچ دادگاهی واقعی و علنی نبوده و صلاحيت لازم را نداشته است. مرا بی‌خبر و بدون اطلاع قبلی و با دستبند و پابند به دادگاهی فرمايشی می‌بردند که فقط من و دادرس دادگاه حضور داشتيم و از کيفرخواست نيز بی‌اطلاع بودم.
طی اين مدت از بازجو و شکنجه‌گرو بازپرس گرفته تا حتا کارمند شعبه 2 دادگاه انقلاب دائماً مرا به مرگ و اعدام تهديد می‌کردند و من بر طبق ماده 19 اعلاميه حقوق بشر از آزادی بيان استفاده نموده و در وبلاگ شخصی‌ام انديشه‌ها و افکار و آراء خود را منتشر ساخته‌ام و اتهاماتی که به من وارد کرده‌اند بر طبق همين ماده و ماده 18 اين اعلاميه که به آزادی عقيده و وجدان صراحت دارد، بی‌اساس و فاقد وجاهت قانونی است.

سيامک مهر نويسنده وبلاگ گزارش به خاک ايران، نام شناسنامه‌ای: محمدرضا پورشجری
http://khakeiran.blogspot.com

Sunday, June 26, 2011

نامه‌ی وبلاگ‌نويس زندانی سيامک مهر از درون زندان به فرزندش

ميتراجان يادت باشد من يک فرد نيستم، يک فکرم. من يک شخص نيستم بلکه يک انديشه‌ام. انديشه‌ای که در ميان ايرانيان ريشه دارد و من سخت اميدوارم که عاقبت بر اهريمن پيروز می‌شويم. بر عنصر ضد بشر، ضد آزادی و ضد زندگی. بنابراين نابودی شخص من به معنی نابودی اين انديشه‌ی بالنده نيست.

نامه‌ی سيامک مهر از زندان به فرزندش
ميتراجان مطالبی هست که می‌خواهم بدانی. بيشتر از اين‌نظر که اگر در اينترنت و يا در کانال‌های ماهواره‌ای و رسانه‌ها پرسيدند آمادگی داشته باشی. شرايط من در زندان به گونه‌ای است که بيشتر از هر چيز از بی‌خبری رنج می‌برم. از 21 شهريور 1389 به مدت 35-45 روز که دقيقا نمی‌دانم، من در اطلاعات زندان بودم و در اين مدت به دليل شکنجه‌های فراوان با شيشه عينکم اقدام به خودکشی کردم. با اينکه می‌دانی چشمانم خيلی ضعيف است و با وجود تقاضای زياد، 3 ماه از دادن شيشه عينک وحتا يک عدد قرص به من خودداری می‌کردند. بيشترين توهين و شکنجه‌ای که در مورد مقاله‌هايم به من شد، در مورد مقاله‌ی "مقام زن در فاحشگی اسلام" بود که گويا بدجور از اين مقاله می‌سوزند. از تاريخ 15 اسفند89 مرا به سلول انفرادی وسپس به سلول فرعی در اندرزگاه 5 انتقال داده‌اند. نه راديو، نه تلويزيون و نه روزنامه، نه کتاب و نه هيچ مسير خبری در اختيارم نيست. با اينکه زندانيان سياسی را به سالن12 اندرزگاه 4 انتقال داده‌اند ولی من تنها زندانی سياسی هستم که ممنوع ملاقات، ممنوع تلفن، و به صورت کاملا ايزوله نگهداری می‌شوم. اخيراً احضاريه‌ای به زندان آورده‌اند که عليه من شکايت شده. نه شاکی مشخص است و نه از مورد اتهام حرفی زده شده. من احضاريه را امضا نکردم و نپذيرفتم. خودم حدس می‌زنم موضوع دادگاه رسيدگی به اتهام (سب النبی) باشد. به مسئله‌ی توهين به مقدسات. البته اتهام‌های ديگری هم ممکن است در ميان باشد. من برای هر وضعيتی آمادگی کامل دارم و روحيه و انرژی‌ام در برابر اهريمن تباهی وپليدی که قصد دارد سرانجام مرا ببلعد در حد بالا و عالی است. شاخ به شاخ با اهريمن خواهم جنگيد.


ميتراجان يادت باشد من يک فرد نيستم، يک فکرم. من يک شخص نيستم بلکه يک انديشه‌ام. انديشه‌ای که در ميان ايرانيان ريشه دارد و من سخت اميدوارم که عاقبت بر اهريمن پيروز می‌شويم. بر عنصر ضد بشر، ضد آزادی و ضد زندگی. بنابراين نابودی شخص من به معنی نابودی اين انديشه‌ی بالنده نيست. نام من و ديگر زندانيان سياسی اينجا نيز چون مبارزاتی که جاودان شدند هرگاه يادی از رژيم اسلامی در تاريخ به ميان آيد، دوباره زنده خواهدشد. معنی (زنده ياد) که درباره‌ی درگذشتگان می‌گويند دقيقا همين است پس تو سرت را بالا بگير و در مقابل اطرافان و اسلامزده‌های عقب‌مانده و اُمُل و بيمار محکم بايست و بی‌سوادی آنان را گوشزدشان بکن. حتا تحقيرشان کن از بابت جهل وخرافه‌ای که بيمارشان کرده است.
اسلامزده‌هايی که در پيرامون خود می‌بينی حتا از انسان‌های غارنشينی که بر ديواره‌های غار آثار هنری خلق می‌کردند پس‌مانده‌ترند. زيرا در عصری زندگی می‌کنند که بشر متمدن و خردگرا و آزادانديش دوره‌ی روشنفکری را سپری کرده و رو بسوی آينده‌ای زيبا و شاد و مرفه با گام‌های استوار به پيش می‌تازد. اسلامزده‌های اطرافت همچنان در گنداب متعفن و مقدسات و باورهای جاهلانه مذهبی غرقند و نه حقوق و آزادی‌های خود را می‌شناسند و نه از ارجمندی و کرامت انسانی بهره‌مند هستند. باورهای جاهلانه مذهبی، آنان را متنفر از آزادی پرورش داده است. هر سنگ و چوب و استخوان مرده‌های هزاران ساله را که در بيابان‌های گرسنگی می‌يابند می‌پرستند. خرد خود-انديش خويش را به هيچ می‌انگارند و چون الاغی و گاوی افسار به گردن خود انداخته، قلاده به خود بسته‌اند و يک سر قلاده را به دست شياد و شارلاتانی مقدس سپرده‌اند تا در نهايت آنان را چون حيوانی بی‌اراده و بی‌اختيار به هرسو بکشد و بدوشد و به مذبح ببرد.


ميتراجان من به انديشه‌هايم و به درک خود از آزادی و ارجمندی انسانيتم می‌بالم. من يه آنچه نوشته‌ام افتخار می‌کنم. مبارزی هستم که در جنگ با اهريمن اسير گشتم، اما اهريمن را نيز کلافه کرده است. اين سکوت مطلقی که در رسانه‌های رژيم اسلامی درباره‌ی دستگيری و اسارت و کلا موضوع من ديده می‌شود نشان از ترس رژيم دارد. اين‌که مرا بصورت پنهانی و سکرت تا الان يازده بار به دادگاه بردند و ميآورند، اينکه دسترسی مرا به ارتباط با بيرون از زندان مطلقا مسدود کرده‌اند، نشانه‌های پيروزی من است.


ميتراجان تنها اميدی که به کمک دارم از سوی ايرانيان همفکر و مخالفان جدی رژيم اسلامی است. حمايت آنها و رسانه‌ها و نهادهای حقوق بشری و فعالان حقوق بشر می‌تواند در سرنوشت من و فشار به رژيم مؤثر واقع شود. نکته‌ی ديگر اينکه همانطور که گفتم عواطف و احساسات خودت را در مورد من کنترل کن و با خردِ محض به موضوع من بيانديش. من هيچ اميدی به اينکه رژيم ددمنش اسلامی مرا زنده بگذارد ندارم.

من الان در سلول انفرادی هستم. اينجا به سلول انفرادی برای فريب مردم می‌گويند "سوئيت"! علاوه بر سلول‌های انفرادی در هر سالن عمومی اندرزگاه‌ها يک اتاق کوچک با حمام و توالت هم هست که به آن "فرعی" می‌گويند و هريک شماره‌ای دارد.

من در بين هفت هشت هزار زندانی تنها و تنها زندانی هستم که ممنوع ملاقات و ممنوع تلفن و از هرگونه ارتباط محرومم. هرگاه يک زندانی ممنوع ملاقات می‌آيد آنرا نيز به سلول من می‌آورند که معمولا از اشرار و جانيان است. اکنون که اين مطلب را می‌نويسم در فرعی از سالن13 اندرزگاه 5 که زندان معتادين و جانيان و شرارتی‌های خطرناک است محبوسم. اين اندرزگاه به (متادونی‌ها) مشهور است. سلول من حتا يک دريچه به بيرون ندارد که با کسی ارتباط داشته باشم. بنابراين احتمال اينکه اين نامه را به اين زودی به بيرون بفرستم بسيار کم است. امروز که اين مطلب را می‌نويسم فقط می‌دانم که ماه ارديبهشت است ولی از تاريخ و ساعت و روزش اطلاع ندارم. چون من در سلول انفرادی هستم، بنابراين نمی‌توانم از فروشگاه خريد کنم. به‌ناچار کارت بانک را بايد به ديگران بدهم تا برايم خريد کنند. اينجا همه دزدند. چه زندانی، چه زندانبان و حتا مدير فروشگاه هم هرگاه کارت به دستش بدهی، فوری خالی می‌کند. شکايت هم سودی ندارد کسی رسيدگی نمی‌کند. اين را هم بگويم که مدتی پيش يکی از همين جنايت‌کارها و اوباش به من حمله‌ور شد که چون من کوتاه آمدم درگيری جدی پيش نيامد. اينها هميشه شی‌ءی بُرنده با خود حمل می‌کنند که به آن "تيزی" می‌گويند. در فرعی 17 اندرزگاه 6 که بودم در داخل بند يک‌نفر با همين تيزی به خاطر چند گرم مواد مخدر گردنش را بريدند و کشتند. در زندان، مواد مخدر از سيگار فراوان‌تر يافت می‌شود. کراک و شيشه اصلی‌ترين مواد مخدر مصرفی در زندان است.

امروز دوشنبه نوزدهم ارديبهشت 90 بعد از هشت ماه انفرادی به سالن 12 اندرزگاه 4 (بند سياسی) منتقل شدم.

سيامک مهر (محمدرضا پورشجری) زندان رجايی‌شهر کرج


در لينک زير آخرين گزارش از وضعيت سيامک مهر را می‌خوانيد:
محاکمه‌ی وبلاگ‌نويس زندانی (سيامک مهر) پس از 9 ماه بلاتکليفی به تعويق افتاد
http://parsdailynews.com/85521.Htm

ارسال شده از «ارتــای خوشه (سيمرغ) » گاه‌نوشتــارِ رضـا ايــــرانی
http://arttaa.wordpress.com/2011/06/26/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%85%da%a9-%d9%85%d9%87%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af/#wpl-likebox

Friday, April 15, 2011

وبلاگ‌نويس زندانی با خطر صدور حکم اعدام مواجه است

وبلاگ‌نويس زندانی با خطر صدور حکم اعدام مواجه است

بنابه گزارشات رسيده به "فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران" دادگاه کرج قصد دارد وبلاگ‌نويس زندانی محمدرضا پور شجری (سيامک مهر) را به حکم ضد بشری اعدام محکوم کند.
وبلاگ‌نويس زندانی محمدرضا پورشجری قرار است اول تيرماه با اتهامات سنگين که به وی نسبت داده شده است در شعبه‌ی 109 دادگاه کرج مورد محاکمه قرار گيرد. پيش از اين دادستان کرج، بازپرسی دادگاه انقلاب کرج و بازجوی وزارت اطلاعات به خانواده وی گفته‌اند که او را به اعدام محکوم خواهند کرد.
وبلاگ‌نويس زندانی محمدرضا پورشجری بيش از 7 ماه است که در فرعی ايزوله شده بند 6 زندان گوهردشت کرج زندانی است و از زمان دستگيری تاکنون از داشتن ملاقات و ارتباط تلفنی با خانواده‌اش محروم می‌باشد. خانواده او از وضعيت و شرايط عزيزشان در بی‌خبری بسر می‌برند. او تنها زندانی سياسی است که در فرعی بند 6 به مدت چندين ماه در بازداشت بسر می‌برد.بازجويان وزارت اطلاعات تا به حال 2 پرونده عليه وی گشوده‌اند که در پرونده اول، او را به 3 سال زندان محکوم کردند.
ولی در پرونده دوم بنابه گفته‌ی بازجويان وزارت اطلاعات و دادستان کرج قصد دارند که او را به اعدام محکوم کنند.


از طرفی ديگر فردی با نام مستعار محمدی يکی از بازجويان اداره اطلاعات مشهد خانم ميترا پورشجری دختر آقای پورشجری را با تماسهای تلفنی و احضار او به اداره اطلاعات دائم مورد تهديد و تحت فشارهای روحی قرار می‌دهد. ودرآخرين احضار وی به اداره اطلاعات او را تهديد به بازداشت کرده‌اند.
وبلاگ‌نويس زندانی از بيماريهای حاد جسمی مانند؛ ناراحتی کليه ،کمر درد و سينوزيت رنج می‌برد ولی بازجويان وزارت اطلاعات مانع درمان وی هستند.
فرعی بند 6 زندان گوهردشت کرج شرايط طاقت‌فرسا و غير انسانی دارد ويکی از شکنجه‌گاه های زندان گوهردشت کرج می‌باشد.
فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران،ايجاد شرايط طاقت فرسا و غير انسانی و زمينه سازی برای صدور حکم اعدام عليه اين وبلاگ‌نويس زندانی هشدار می‌دهد و از کميسر عالی حقوق بشر ،گزارشگران بدون مرز و ساير مراجع بين المللی خواستار ارجاع پرونده جنايت عليه بشريت رژيم ولی فقيه علی خامنه‌ای به شورای امنيت سازمان ملل متحد برای گرفتن تصميمات لازم اجرا می‌باشد.

فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران
26 فروردين 1390 برابر با 15 آوريل 2011
گزارش فوق به سازمانهای زير ارسال گرديد:
کميساريای عالی حقوق بشر
گزارشگران بدون مرز
کمسيون حقوق بشر اتحاديه اروپا
سازمان عفو بين الملل

info@hrdai.net
http://hrdai.blogspot.com
pejvak_zendanyan10@yahoo.com
pejvakzendanyan@gmail.com
Tel.:0031620720193
استفاده از گزارشهای فعالين حقوق بشر و دمکراسی در ايران تنها با ذکر منبع مجاز است